حالم هم.
رشته هاي مغزم
_هم چون كرمهايي_
در هم مي لولند...
پ.ن:حرفي نيست!
پ.ن2: ولي من منتظر حرفايت هستم هديه جان!
چقدر خاك گرفته است اينجا
ا ي ن ج ا
يعني بايگاني ِ دل ِ من!
_ _ _
نمي دانم چه شد كه ديگر ننوشتم! و يا چه شد كه حالا نوشتم!
رگ هاي قلبم تنگ شد شايد...
_ _ _
فراموش نمي شوي!
قول مي دهم...
_ _ _
1367 كاش راهي باز مي كردي... دلم برايت ريز شدست!
باور كن.
مثل خواب کوتاهی بود انگار...
برگشتن و رفتنم را می گویم!
برکت باشید.
تمام.
من
با تمام ِ موازی و مورب ها
نابرابری ِ جهان را
گوشه گوشه و دم به دم
اثبات می کنم.
خواب های پریشانم را٬ قورت می دهم.
حرفهای پریشانت را هم
دست به دست
سر به سر
...نمی توانم!
به قول خودت
و تمام ِ مادرهایت
من
تنها
لقمه های قدِ دهانم را ٬ قورت باید بدهم! *
... **
*: دستِ من نبود! خودش اینجوری شد... آن خط خطی های ترانه وار ِ بالا را می گویم!
**: هر کس دوست داشت برای این قسمت چیزی بنویسد!
دیوار.
حصار ِ ا ین خ ا ن ه
ته سیگار های پدر است انگار
پی و پی
می سوزاند تن و جانم را...
چمدان هایم را می بندم .
فریاد می زنم و شعر می خوانم... پا می کوبم و دور می شوم
د
و
ر
.
***
هر بار...
دَم و بازدم واین بار هم٬ بازدَمَت را نوش ِ جان من می کنی... لعنتی!
دهانت بوی گندِ فاضلاب می دهد...
***
جوان ترین عضو خانه ی سالمندان شوم شاید!
دل گهگاه
به میهمانی خدا می رود...
ارحم و الراحیمین هر بار
هر گاه (!)
حبابِ آرامش می زداید و روحش را
- بر تو - می دمد...

پ.ن۱: ریحان از آرمان هایم پرسید
خنده دار است... من هم انگار هنوز معنای آرمان را نمی دانم... و خیلی ها هم!
پ.ن۲: فیلم زیاد نمی بینم... اگر هم ببینم نامش را نمی بینم... نه که نخواهم! یادم می رود!!
شبکه ی ۴ دیشب فیلمی نشان می داد. پرستار برای مردی از شکنجه می گفت. از روزی که خود و دوستانش را زخم می زدند و مجبورشان می کردند روی زخم ها نمک بریزند... و از خودش... که بارها عزیز ترینش را التماس کرد که بمیرد ...
سنگ بزرگ را دور انداختم... باشد! آن مناسب من نبود اما ... بس نیست؟
بخت چمدان ها باز شد امروز... خستگی مجال نمی داد... خستگی و شاید این سکوت لعنتی که دارد زجر کشم می کند...
هنوز هم سرم سبک است... هنوز هم بوی آن درخت آلبالویی را حس می کنم و آهنگ دیوانگانی که انگار یک جور دیگر فریاد می زدند...
حنجره ام
دارد شکاف بر می دارد انگار...
من
بی وزن
رقصان
سر مست توام.
هم راه می شوی؟
قرار بود مشت هایم را تو باز کنی... من برگشتم و ماندی! حالا هم تنها من ماندم... با این مداد هایی که سالها طرح پیکر تو را نقش می زدند...
هنوز به یاد دارم... مرد می چرخید... دعوا می کرد... فریاد می زد
من را هم می زد انگار... خدا را هم!
یادم هست آن روز را
که دختر صورت رنگ پریده ی معشوقه اش را بوسید
زیر همان درخت های آلبالویی رنگ ِ باغ
هر دو پیچ خوردند در هم و ...
دلم
هزاران سال انگار پیر شد.
لاک پشتی که هدیه ام داده بودی مرد... انگار خبر دار شده بود چشمانم تاب دیدنش را ندارد.
پ.ن: برگشتنم انگار خوش یمن نبود... من برگشتم و خیلی ها رفته بودند... یارخوش... شعله... زوزه و ۱۳۶۷ که دیگر... به هر حال! دلتنگ همه تان بودم.

- بَنگ!
من و هاکس تصمیمان را گرفتیم... باید برویم...یا شاید باید٬ در برویم... هر دو مان یکی یک گلوله خرج مغز آن یکی کردیم...بَنگ!
دوباره زنده شدن می چسبد... یا شاید هزار باره اش هم!
- می شنوی؟... می گم آرومتر بجو...آدامست رو آ ر و م ت ر ب ج و ...هو!!
به شروع سفرمان ۴ روز مانده... من و هاکس و برادرم و همسرش... یوکا را نمی بریم! باید بنشیند و درسش را بخواند... . غر می زند... پدر دیوانه اش راضی نمی شود آخر!!
هاکس اولین مسافرت ِ بعد از مرگش را با ما می آید... اگر می شد باز هم خودش را خفه می کرد!
۱.۵ تا ۲ ماه آنجاییم... با آدم هایی که هیچ چیزشان شبیه من و امثال من نیست... خوب است.
لازم است گاهی عوض شویم... برای عوض شدن خوب است.
- هو! زنبوری انگار... اوم؟!
د.ن: تا قبل ِ رفتنم به همه تان سر می زنم... حلال کنید برایم بهتر است... خدا را چه دیدید؟! شاید از آن بالا پرت شدیم و ...بَنگ!
دستم به نوشتن نمی رود... همان طور که دلم به غذا خوردن نمی رود... و چشمانم به خواندن...
همه چیز به هم ریخته است... تمام تله هایی که برای زندگی گذاشته بودم ٬ پای خودم را گرفت.
- پفک سوخته می خوری؟
با سیگار سوزاندمش... هه!*
*: تکه کلام عنکبوتمان است!
بلاگش را هک کردند. (...) ها!


