¤
سنگ بزرگ را دور انداختم... باشد! آن مناسب من نبود اما ... بس نیست؟
بخت چمدان ها باز شد امروز... خستگی مجال نمی داد... خستگی و شاید این سکوت لعنتی که دارد زجر کشم می کند...
هنوز هم سرم سبک است... هنوز هم بوی آن درخت آلبالویی را حس می کنم و آهنگ دیوانگانی که انگار یک جور دیگر فریاد می زدند...
حنجره ام
دارد شکاف بر می دارد انگار...
من
بی وزن
رقصان
سر مست توام.
هم راه می شوی؟
قرار بود مشت هایم را تو باز کنی... من برگشتم و ماندی! حالا هم تنها من ماندم... با این مداد هایی که سالها طرح پیکر تو را نقش می زدند...
هنوز به یاد دارم... مرد می چرخید... دعوا می کرد... فریاد می زد
من را هم می زد انگار... خدا را هم!
یادم هست آن روز را
که دختر صورت رنگ پریده ی معشوقه اش را بوسید
زیر همان درخت های آلبالویی رنگ ِ باغ
هر دو پیچ خوردند در هم و ...
دلم
هزاران سال انگار پیر شد.
لاک پشتی که هدیه ام داده بودی مرد... انگار خبر دار شده بود چشمانم تاب دیدنش را ندارد.
پ.ن: برگشتنم انگار خوش یمن نبود... من برگشتم و خیلی ها رفته بودند... یارخوش... شعله... زوزه و ۱۳۶۷ که دیگر... به هر حال! دلتنگ همه تان بودم.