تبليغاتX
هشل الهفت

هشل الهفت

علت اينکه زنبورها اين قدر وزوز مي کنند اين است که بلد نيستند حرف بزنند...

 

- میشه زودتر بری؟

- حتما" ...

کتم را پوشیدم و در را بستم.لعنتی!... دود سیگار قورت دادم. آدامس بادکنکی باد کردم.به زمین و زمان فحش دادم ...

دارد از حلقم بیرون می زند...

سر می چرخانم

سوت می زنم

دست هم

کتک هم

دارد می زند از حلقم بیرون

تو

مایع سبز رنگ لزج...!!

پ.ن:از کار و زندگی افتاده ام این روزها...

پ.ن۲: من هیچ وقت عاقل نمی شوم...چقدر خوب من را شناختی!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 13:51  توسط هاکسی  | 

 

سیبِ سرخ ِ سفید برفی!

من یک گاز و تو گازی دیگر...

مثل پر پر کردن ِ گل و "دوستم دارد و ندارد" گفتن ها... آخرش به من می افتد یا تو... مهم است؟ نع!*

من افراط می کنم... در خوردن... در خوابیدن... در خواندن... من حتی در بچه دار شدن هم افراط می کنم.

سیزده بچه ام را شاید بدهم و ۷ کوتوله بگیرم... من مثل همان بخت برگشته ام... 

او سفید برفی و من سیاهِ نفتی(!!)

مهم است؟ نع! *

*: نکند انتظار توضیحات هم دارید؟

پ.ن:گاهی خیلی شیر تو شیر می شود. یا شاید هم خر تو خر... یا انسان تو انسان(!) می دانی مهمش چیست؟

اینکه تو نیشخند بزنی و پفک تعارف زندگی کنی...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 18:19  توسط هاکسی  | 


امروز فاش می کنم

همه را

یکی یکی اش را

راز ، فاش می کنم تو را

شب  تا صبح

با آن ضربه های فرسوده

اشک چشمانم را

روانه ی تن زخم خورده ات می کنم

یادت هست؟

من !

با آن همه سال هایی که زخم باز بین پاهایم داشته ام.

یاد !

۱۳۶۳

 پ.ن: یک شکلات هم برای تو... تویی که قلبت بوی سبزی و ریحون می دهد...

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 21:50  توسط هاکسی  | 

 

تو

برهنه و مست عشق بازی

صبح

 تا صبح

لیز می خورم از  آغوش نمناکت

پ.ن:  ترجیح می دهم نگاهتان نکنم... با آن لبان ورچیده و آن نگاه سر زنشگر تان!

پ.ن۲: خفه خون می گیرم...شما حرف بزنید و من آرام ٬زار.

پ.ن۳: مادرم می گفت: اخلاقت بوی گند می دهد. چند وقت که بگذرد دوستانت دستمال جلوی بینی شان می گیرند... راستش بد هم نمی گفت.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 13:30  توسط هاکسی  | 

 

نبض ات را حس می کنم

روی گونه هایم

تند و رقصان

عروس پوشان... بی صدا می گریم...

 

پ.ن: حالم به هم می خورد از این آدمهایی که فکر می کنند سری در سرها دارند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 13:45  توسط هاکسی  | 

 

دار

سر ها بی تاب

کاسه ی خالی ِ چشم

اشک من پر شده است لب این قدح خراب.

چوب٬ خشم

سر ها بی چَشم

ترکه ی تند پدر

اشک من چون جهش خون از زخم.

تاب

تب

روی دریا دل شب.

من

تو

۱۳۵۲.

پ.ن: زندگی را باید از سر سطر آغاز کرد... صبح این را زنی در رادیو گفت . بعد هم صدای آهنگی آمد...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 14:1  توسط هاکسی  | 

 

چند روز یکبار می شکنم

چون چوب... با دست هیزم شکن.

من

روزی ۵ بار بالا می آورمت.

تو را اما

هر چقدر بالا و پایین بیاورم کرم خورده ای

دل دردم می شوی

شده ای

تو درد بی درمانم شده ای

۱۳۵۱.

پ.ن: به من زود برمی خورد... دل من مثل دختران ۱۴ ساله بی تاب است...

من خودم می دانم بالای چشمم ابروست... گاهی حالم پیچ می زند از خودم<.>

پ.ن: من روزی هزار بار حدس می زنم خیلی ها دوستم دارند و عجیب... این دماغ هر روز جلوتر می کشد...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت 13:55  توسط هاکسی  | 

دیشب...

نمی دانم ... من که فقط آب پرتقال گرم خوردم و کتاب ترک اعتیاد خواندم...

"ب" عزیز هر چند ماه یکبار یکی از این کتاب ها را از کنگره برایم پست می کند...

تا به حال دلتان گرفته است... تا به حال حس تنهایی خفه تان کرده است...(فیلم فارسی!!) من را دارد خفه می کند... هر ۱۳ فرزندم هر روز بامنند... با من غذا می خورند ... راه می روند و گاهی سیگار هم می کشند...

تا ۲۳ سال پیشم را خوب یادم می آید... آن وقت ها عجیب دیوانه بودم... روز نبود پدرم به خاطر کله خری ام ترکه نزند... من آدم نشدم... هنوز هم کامل نشده ام...

زهیر امروز تولدش است... مبارکش باشد... من هم همین چند ماه پیش تولدم بود!!

زیاد عاشق می شدم...(نمی دانم چه می گویم... سخت نگیرید.این روزها همه همین طورند!) اما فقط عاشق می شدم... تعلق را دوست نداشتم... جوان بودم... هنوز هم هستم  اما این روزها فیل ام یاد هندوستان کرده ست...

شما چیزی نمی گویید؟

بوی خوبی می آید ... تو عطر زدی؟!

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 13:15  توسط هاکسی  | 

 

گور پدر پختگی و بزرگی!

من اگر فقط ۲۵ سال دیر تر زاییده می شدم الان به خاطر فساد اخلاقی کنج خرابه های منکرات بودم!

گرسنه ام...گاهی حس می کنم تنهایی را...راستش را هم بخواهم بگویم بیشتر از گاهی پیش می آید این جور حس ها...

دکتر می گفت اگر سیگار نکشی عفونتت بر طرف می شود...

من هشل الفت می نویسم... حرف هایم مزه ی چرک گوش می دهد.

گاهی حرف ها و کلمه ها می خواهند قورتت بدهند...گاهی مجبوری هشل الهفت حرف بزنی... (مخالفتتان را هم می گذارم به پای سنتان!!)... دیگر طاقتم تمام شد!

من

تب

آب

زن

هوس

تو

یاد

۱۳۴۹

...

بس است... گوش هایت را ول کن...من بی طاقتم...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 13:55  توسط هاکسی  |