دیشب...
نمی دانم ... من که فقط آب پرتقال گرم خوردم و کتاب ترک اعتیاد خواندم...
"ب" عزیز هر چند ماه یکبار یکی از این کتاب ها را از کنگره برایم پست می کند...
تا به حال دلتان گرفته است... تا به حال حس تنهایی خفه تان کرده است...(فیلم فارسی!!) من را دارد خفه می کند... هر ۱۳ فرزندم هر روز بامنند... با من غذا می خورند ... راه می روند و گاهی سیگار هم می کشند...
تا ۲۳ سال پیشم را خوب یادم می آید... آن وقت ها عجیب دیوانه بودم... روز نبود پدرم به خاطر کله خری ام ترکه نزند... من آدم نشدم... هنوز هم کامل نشده ام...
زهیر امروز تولدش است... مبارکش باشد... من هم همین چند ماه پیش تولدم بود!!
زیاد عاشق می شدم...(نمی دانم چه می گویم... سخت نگیرید.این روزها همه همین طورند!) اما فقط عاشق می شدم... تعلق را دوست نداشتم... جوان بودم... هنوز هم هستم اما این روزها فیل ام یاد هندوستان کرده ست...
شما چیزی نمی گویید؟
بوی خوبی می آید ... تو عطر زدی؟!