وقت عیدی دادن خدا انگار زودتر می رسد.
دم عید نگاهم زیاد می رود روی صندوقچه ی زغالی کودکی ام... وقت بوسه و عشق بازی... امسال خدا انگار، زودتر یادم کرد.
من را،صبح تا صبح، هم آغوش زنی گردانید که میان نام ها "هانس" صدایش می کنند...
وقت لقمه ی نان و پنیر صبح برایم سر داد:
از همان روزی که دست حضرت قابیل
غرق ِخون حضرت هابیل گشت...
از همان روزی که فرزندان آدم
صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید
آدمیت مرد
گرچه،آدم زنده بود.
از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند
آدمیت مرده بود.
بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب
گشت و گشت.
قرن ها از مردن آدم گذشت، اما دریغ
آدمیت بر نگشت...
د.ن: روزشمار عدد 2 را نشانم می دهد... من خوشحالم و زمین اما... بی تابی می کند...
د.ن۲: قربان شکلتان!! رحمی کنید! خونتان را رنگی هم نکنید. این ترکه از سر مستی زده شد.
مست نشوید!
بهتر است برایتان!![]()


