تبليغاتX
هشل الهفت

هشل الهفت

علت اينکه زنبورها اين قدر وزوز مي کنند اين است که بلد نيستند حرف بزنند...

 

وقت عیدی دادن خدا انگار زودتر می رسد.

دم عید نگاهم زیاد می رود روی صندوقچه ی زغالی کودکی ام... وقت بوسه و عشق بازی... امسال خدا انگار، زودتر یادم کرد.

من را،صبح تا صبح، هم آغوش زنی گردانید که میان نام ها "هانس" صدایش می کنند...

وقت لقمه ی نان و پنیر صبح برایم سر داد:

از همان روزی که دست حضرت قابیل

غرق ِخون حضرت هابیل گشت...

از همان روزی که فرزندان آدم

صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرد

گرچه،آدم زنده بود.

از همان روزی که یوسف را برادر ها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود.

بعد دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت.

قرن ها از مردن آدم گذشت، اما دریغ

آدمیت بر نگشت...

د.ن: روزشمار عدد 2 را نشانم می دهد... من خوشحالم و زمین اما... بی تابی می کند...

د.ن۲: قربان شکلتان!! رحمی کنید! خونتان را رنگی هم نکنید. این ترکه از سر مستی زده شد.

مست نشوید!

بهتر است برایتان!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 17:1  توسط هاکسی  | 

 

 

ـ پلک ـ

تو ٬ تند و آرام

چون چرخ ریسندگی

کوبیده می شوی...

- تمامت را به یاد می آورم -

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 23:14  توسط هاکسی  | 

حال

امروز را دارد پیچ می زند . پیچ هم می خورد و پیچاپیچ بالا می آورد...

...هی!

صدای قِرچ  قرچ دندانهایت را می شنوم.کرم رذل!

پ.ن: زشت می کنم... زشت کردم... من تمام عکس هایم را زشت می کنم...

برایم خوب است.

پ.ن۲: پرومته عزیزم فکری به حال قالبت کن!

من سر می زنم... می خوانمت... اما صفحه ات سفید باز می شود... نه قسمت نظرهایت را می بینم نه قسمت های دیگر را...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 8:15  توسط هاکسی  | 

 

دم و دم می کوبم

-چون پنجره ای- سر و دست بر دیوار .

تا فرو ریزی.

 برای تو می گویم.

 

 

...باد.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 13:9  توسط هاکسی  | 

 

خاک ها را

مشت مشت٬ می کوبم بر سر

و سنگ ها را

پِی و  پِی

نشان ِ دل می کنم.

یاد! دلم می پیچد. چشمم می سوزد. سرم می کوبد... یاد! دل این روزها بُمبَک هایش را توی  چشم من باز می کند...

---

- من و دل و عرش و زمین و آسمان و ماه و خورشید و خلق و جهان تاب نمی آوریم...

هاکس دستانش را صابون می کِشد(!) و می شوید و می بوید و می گوید(!):

- الاّکلنگ چه؟!

---

د.ن : یوکا را یادتان نرود!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 14:7  توسط هاکسی  | 

 

هاکس خودش را خفه کرد!

خفه کرد دیگر... از امروز من به جایش می نویسم... یا درست ترش این است که من برایش می نویسم.

اوممم... هاکس خودش را خفه کرد و من هم دارم خودم را خفه می کنم... آخرش محتوبات نمکدان را در حلقم خالی کردم ...

وومممممم... زندگی چقدر شور شده است این روزها...

----

د.ن:عاقلا سمت راست... بی عقلا سمت چپ. خب... ما با هیچ کدومشون کار نداریم! میانه روی و تمام!

----

د.ن: برادرزاده مان  می نویسد... یا درست ترش این است که ما زورش می کنیم تا بنویسد!

ختم کلام اینکه منتظر نظرات سازنده تان هست ! برادرزاده مان  را می گویم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 19:35  توسط هاکسی  | 

 

هر چه نوشتم پاک شد... یعنی پاکش کردم...

به زور ، آخر مگر شعر می شود؟!

-----------------------------------------------------------------------------

 

د.ن: این چند روز را می خواهم بنشینم، زخم پانسمان کنم ، قهوه ترک تلخ بنوشم،بخوابم، کتاب بخوانم، سیگار دود کنم و شاید چند سطلی زندگی بالا بکشم!

تا پنج شنبه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 18:21  توسط هاکسی  | 

 

چشمانت را گاز می گیرم

تا همیشه یادت بماند

وقت دروغ زنی ٬زل زل نگاهم نکنی...

--------------------------------------------------

دست "تو" را گرفتم... قرار بود با هم برویم پارک.قرار زیاد بود. قرار بود کتاب برایش بخوانم...سوار دوچرخه اش کنم...برایش ۱۳ تا چیپس و پفک بخرم... این کار را کنم... آن کار را کنم...!

اما حالا

 فقط سیگارم را فوت می کنم بر صورتش و او هم چنگ اندازد بر صورتم.

-------------------------------------------------

د.ن*:هیچکس برای من ٬ تا ابد هیچ کس است...

 

*: د.ن یعنی دیگر نوشت!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 19:29  توسط هاکسی  |