تبليغاتX
هشل الهفت

هشل الهفت

علت اينکه زنبورها اين قدر وزوز مي کنند اين است که بلد نيستند حرف بزنند...

¤

- بَنگ!

من و هاکس تصمیمان را گرفتیم... باید برویم...یا شاید باید٬ در برویم... هر دو مان یکی یک گلوله خرج مغز آن یکی کردیم...بَنگ!

دوباره زنده شدن می چسبد... یا شاید هزار باره اش هم!

- می شنوی؟... می گم آرومتر بجو...آدامست رو آ ر و م ت ر ب ج و ...هو!!

به شروع سفرمان ۴ روز مانده... من و هاکس و برادرم و همسرش... یوکا را نمی بریم! باید بنشیند و درسش را بخواند... . غر می زند... پدر دیوانه اش راضی نمی شود آخر!!

هاکس اولین مسافرت ِ بعد از مرگش را با ما می آید... اگر می شد باز هم خودش را خفه می کرد!

۱.۵ تا ۲ ماه آنجاییم... با آدم هایی که هیچ چیزشان شبیه من و امثال من نیست... خوب است.

لازم است گاهی عوض شویم... برای عوض شدن خوب است.

- هو! زنبوری انگار... اوم؟!

د.ن: تا قبل ِ رفتنم به همه تان سر می زنم... حلال کنید برایم بهتر است... خدا را چه دیدید؟! شاید از آن بالا پرت شدیم و ...بَنگ!

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 20:39  توسط هاکسی  | 

 ¤

دستم به نوشتن نمی رود... همان طور که دلم به غذا خوردن نمی رود... و چشمانم به خواندن...

همه چیز به هم ریخته است... تمام تله هایی که برای زندگی گذاشته بودم ٬ پای خودم را گرفت.

 

- پفک سوخته می خوری؟

با سیگار سوزاندمش... هه!*

 

*: تکه کلام عنکبوتمان است!

بلاگش را هک کردند. (...) ها!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 14:3  توسط هاکسی  | 

¤

زبانم گِز گِز می کند!

نیستم تا بهتر شوم... یعنی تا وقتی که بهتر شوم نیستم!

*

ـ تلخی هایم را

نوش کن!

-هومم... به سلامتی ِ دوتایمان...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 14:0  توسط هاکسی 

¤

پیچ می خورد

-تک صدایی- سمتِ تار و پود گوشم.

و پیچ می زند

لخته ای -چون طفل سقط شده-

در جانم.

و من

سر سپرده و مست

تنها پیچ می خورم

پیچ می زنم.

من!

تنها

بی کس

جان می دهم...

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 22:17  توسط هاکسی  | 

¤

سیزدهم فروردین ـ بعد از ظهر ـ

- اووه...هاکس...ببین چه بادی کرده شکمم!

آره...دارم

            بالا

              می یارم...

                               !!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 20:7  توسط هاکسی  | 

 ¤

- هاکس وز وز نکن... می خوام بخوابم...

- ببین کرگدن تا ۳ می شمرم...وگرنه...

۱...

تا صبح که روی دنده ی راست خوابیده بودم ... نمی دانم چه شد... نمی دانم این ابله چه کرد... کلن نمی دانم چرا یکدفعه چرخیدم و دنده ام چپ گرفت!

هاکس عید را برایم لباس صورتی گرفت!

- واسه روحیه ات خوبه... شب ادراریت رو هم قطع می کنه!

۲...

من هم پوشیدمش... دست آن ۱۳ جانور ریز و درشت را گرفتم و سپردمشان دست پیرزن گلبهی پوش دیوار به دیوارمان. نفس کشیدم و هی لگد شدم زیر نگاه های این آدم های پست فطرت و نفس کشیدم و هی زندگی کردم و نفس کشیدم و هی دماغم را بالا کشیدم و نفس کشیدم و هی سیگار دود کردم و نفس کشیدم و هی هاکس را لعنت کردم و هی این نفس لعنتی را کشیدم و هی...

- بگیر بخور... واسه اعصابت خوبه!

زندگی! من که سر به سرت نمی گذارم... نه مثل اینکه تو قد ِ حیوان هم نمی فهمی! انگار داری نقض ِ قوانین ِ نیوتن می کنی...نه؟

آخر٬ عملم چه بود که اینطور عکس العمل نشانم دادی پدر سگ...؟!

۳...!

اَه...ولم کن لعنتی...!

د.ن: کیبورد نوشت را هم بخوانید... زود به زود آپ می شود...!(همین سمت چپ! زیر عکس هاکس را می گویم!)

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 11:20  توسط هاکسی  | 

 

آرامش قبلِ طوفان...ها؟

دلم مشغول است

دهانم هم

و مغزم شاید!

اَ اَ...اَبله!می...ی..می خواهم خفه ات کنم!

هشل الهفت ... هوم؟

به دنبال هر نامی یک مشت توصیف و توجیه رژه می روند تا ما را در داوری هامان یاری دهند! تیترهای مختلف٬ در حقیقت دارندگی آن نام را شرح می دهند و نهایتا ارزش گذاری هر انسانی٬ ارزش گذاری داشتن هایش می شود نه بودن هایش...*

هاکس! می شود آرام تر غذایت را بجوی؟دارم فکر می کنم...اهوم؟

اصولا بشر متاسفی هستم!

 سر زیاد تکان می دهم.

نچ نچ هم زیاد می کنم .

و پریشانگویی هایم هم سالهاست زبان زد عوام است و البته خواص!

صدا : ...اوه!

نویسنده! خفه شو... هوم؟!

 

*: فرانتس کافکا

پ.ن: به زور... خب؟ به زور بخند عوضی ِ من!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 19:35  توسط هاکسی  | 

 

سبدِ گل

چند تکه سیب و لیوانی شربت

تا تو

یا من

زندگی را نوش و نوش٬ فرو نشانیم

با هم.

پ.ن۱: کاسه ای آب و دانه ای قیچی و شانه... هوممم...زندگی را پیرایشی لازم بود...

 پ.ن۲: نقص فنی!

من دچار نقص فنی شده ام! کامپیوترم هم! تا بعد

+ نوشته شده در  جمعه دوم فروردین 1387ساعت 19:13  توسط هاکسی 

 

به یاد بیاورید...!

وقت تحویل سال... من را... و تمام زمینیان عالم را هم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 7:38  توسط هاکسی  |