تبليغاتX
هشل الهفت

هشل الهفت

علت اينکه زنبورها اين قدر وزوز مي کنند اين است که بلد نيستند حرف بزنند...

¤

خواب های پریشانم را٬ قورت می دهم.

حرفهای پریشانت را هم

دست به دست

سر به سر

...نمی توانم!

به قول خودت

 و تمام ِ مادرهایت

من

تنها

لقمه های قدِ دهانم را ٬ قورت باید بدهم! *

 

... **

 

*: دستِ من نبود! خودش اینجوری شد... آن خط خطی های ترانه وار ِ بالا را می گویم!

**: هر کس دوست داشت برای این قسمت چیزی بنویسد!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 9:43  توسط هاکسی  | 

¤

دیوار.

حصار ِ ا ین خ ا ن ه

ته سیگار های پدر است انگار

پی و پی

می سوزاند تن و جانم را...

 

چمدان هایم را می بندم .

فریاد می زنم و شعر می خوانم... پا می کوبم و دور می شوم

د

و

ر

.

***

هر بار...

دَم و بازدم واین بار هم٬  بازدَمَت را نوش ِ جان من می کنی... لعنتی!

دهانت بوی گندِ فاضلاب می دهد...

***

جوان ترین عضو خانه ی سالمندان شوم شاید!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 11:34  توسط هاکسی  | 

¤

دل گهگاه

به میهمانی خدا می رود...

ارحم و الراحیمین هر بار

هر گاه (!)

حبابِ آرامش می زداید و روحش را

- بر تو - می دمد...

پ.ن۱: ریحان از آرمان هایم پرسید

خنده دار است... من هم انگار هنوز معنای آرمان را نمی دانم... و خیلی ها هم!

پ.ن۲: فیلم زیاد نمی بینم... اگر هم ببینم نامش را نمی بینم... نه که نخواهم! یادم می رود!!

شبکه ی ۴ دیشب فیلمی نشان می داد. پرستار برای مردی از شکنجه می گفت. از روزی که خود و دوستانش را زخم می زدند و مجبورشان می کردند روی زخم ها نمک بریزند... و از خودش... که بارها عزیز ترینش را التماس کرد که بمیرد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 9:41  توسط هاکسی  | 

¤

سنگ بزرگ را دور انداختم... باشد! آن مناسب من نبود اما ... بس نیست؟

بخت چمدان ها باز شد امروز... خستگی مجال نمی داد... خستگی و شاید این سکوت لعنتی که دارد زجر کشم می کند...

هنوز هم سرم سبک است... هنوز هم بوی آن درخت آلبالویی را حس می کنم و  آهنگ دیوانگانی که انگار یک جور دیگر فریاد می زدند...

حنجره ام

دارد شکاف بر می دارد انگار...

من

بی وزن 

رقصان

سر مست توام.

هم راه می شوی؟

قرار بود مشت هایم را تو باز کنی... من برگشتم و ماندی!  حالا هم تنها من ماندم... با این مداد هایی که سالها طرح پیکر تو را نقش می زدند...

هنوز به یاد دارم... مرد می چرخید... دعوا می کرد... فریاد می زد

من را هم می زد انگار... خدا را هم!

یادم هست آن روز را

که دختر صورت رنگ پریده ی معشوقه اش را بوسید

زیر همان درخت های آلبالویی رنگ ِ باغ

هر دو پیچ خوردند در هم و ...

دلم

هزاران سال انگار پیر شد.

لاک پشتی که هدیه ام داده بودی مرد... انگار خبر دار شده بود چشمانم تاب دیدنش را ندارد.

 

پ.ن: برگشتنم انگار خوش یمن نبود... من برگشتم و خیلی ها رفته بودند... یارخوش... شعله... زوزه و ۱۳۶۷ که دیگر... به هر حال! دلتنگ همه تان بودم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 14:57  توسط هاکسی  |