
- بَنگ!
من و هاکس تصمیمان را گرفتیم... باید برویم...یا شاید باید٬ در برویم... هر دو مان یکی یک گلوله خرج مغز آن یکی کردیم...بَنگ!
دوباره زنده شدن می چسبد... یا شاید هزار باره اش هم!
- می شنوی؟... می گم آرومتر بجو...آدامست رو آ ر و م ت ر ب ج و ...هو!!
به شروع سفرمان ۴ روز مانده... من و هاکس و برادرم و همسرش... یوکا را نمی بریم! باید بنشیند و درسش را بخواند... . غر می زند... پدر دیوانه اش راضی نمی شود آخر!!
هاکس اولین مسافرت ِ بعد از مرگش را با ما می آید... اگر می شد باز هم خودش را خفه می کرد!
۱.۵ تا ۲ ماه آنجاییم... با آدم هایی که هیچ چیزشان شبیه من و امثال من نیست... خوب است.
لازم است گاهی عوض شویم... برای عوض شدن خوب است.
- هو! زنبوری انگار... اوم؟!
د.ن: تا قبل ِ رفتنم به همه تان سر می زنم... حلال کنید برایم بهتر است... خدا را چه دیدید؟! شاید از آن بالا پرت شدیم و ...بَنگ!
