¤
دل گهگاه
به میهمانی خدا می رود...
ارحم و الراحیمین هر بار
هر گاه (!)
حبابِ آرامش می زداید و روحش را
- بر تو - می دمد...

پ.ن۱: ریحان از آرمان هایم پرسید
خنده دار است... من هم انگار هنوز معنای آرمان را نمی دانم... و خیلی ها هم!
پ.ن۲: فیلم زیاد نمی بینم... اگر هم ببینم نامش را نمی بینم... نه که نخواهم! یادم می رود!!
شبکه ی ۴ دیشب فیلمی نشان می داد. پرستار برای مردی از شکنجه می گفت. از روزی که خود و دوستانش را زخم می زدند و مجبورشان می کردند روی زخم ها نمک بریزند... و از خودش... که بارها عزیز ترینش را التماس کرد که بمیرد ...
+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 9:41  توسط هاکسی
|
